ولی شاکر

 


من از آن خاکم که آنجا عشق ورزیدن گناهست

                      


من از آن خاکم که آنجا عشق ورزیدن گناهست
من از آن ملکم که در آن دوستی کار خطاست
دین من یعنی خشونت، مذهبم بی دانشی
گر چه در ظاهر مسلمانم، خرافاتم خداست
چشم جان کور تعصب، روح من بیمار رشک
آن ضمیری که ندارم تیره از نفرت، کجاست؟
در پی عشاق عالم گشته ام امیدوار
تا مسلمانی بیابم که عاشق صلح و صفاست
جمعی از دیو و هیولا و بلا بیرحمتر
اندراین دنیای خوب، اینگونه آدمها چراست؟
وای بر آن مردمی که با محبت دشمن اند
وای بر آن ملتی که با تمدن ناآشناست
مشکنی "شاکر" دل بیرنگ چون آیینه را
چهار سو افتاده سنگ حیله و مکر و ریاست


 

 برگشت به صفحهء اول