داکتر محمد اکرم عثمان

 

 

 

 

 

 

 


 

 

داکتر محمد اکرم عثمان

 

 

بارقه های بينش

آئينهء تمام نمای روزگار ما

 

 

 

استاد رشيد بينشدر اين اواخر از خرمن دانش و تجارب فرزانه مردی از تبار دلسوختگان و آزادگان، تحفهء گران ارجی بنام بارقه های بينش به دستم رسيد که سخت شادکننده و بيدارکننده بود.

از باب توضيح، به دنبال اين عنوان آمده است: "گذری در روزگاران گذشته، برگ هايی از کتاب زندگانی من."

چه روزگاران رنگارنگ و شگفت انگيزی و چه برگ های زرين و حکمت آموزی!

مدتها بود که چيزی از اعماق نخوانده بودم. دلم برای خواندن يک برگ واقعاً سبز، واقعاً بويا، واقعاً زيبا و واقعاً پرنقش و نگار پر ميزد ولی دستگيرم نميشد.

مرادم نه کتاب غامض و دشوارفهم بود که معمولاً خودنمايی های عالمانه، فضل فروشی و حتی خود بزرگ بينی نويسنده ها از آن بازتاب ميابند. مقصودم جنسی از قماش دفتر عمرِ مردم ساده متعارف ماست که صميميت، ساده گی و صداقت، تار و پود حيات و جسم و جان شانرا تشکيل ميدهند.

چنين کتابی را قلمزن توانا، خوشنويس بلند دست، قصه پرداز پاکدل و روزگار ديدهء مجرب کشور ما جناب رشيد بينش تأليف و تدوين کرده است.

اين کتاب در 420 صفحه با صحافتی بسيار زيبا، حروف خوانا و وقايه ای کم نظير در شهر فريمونت ايالات متحدهء امريکا به طبع رسيده و با اقبال و استقبال کم نظيری مقابل شده است. مزيت چشمگير ديگر اين اثر، ورق های اضافی و الحاقی فراوانيست که مؤلف سخن شناس و نکته دان، شعر ها، مقوله های حکمت آموز و قطعاتِ ادبیِ منثورِ بزرگان فرهنگ ما و ديگر کشور ها را به خط نستعليق قلمی کرده و بُعد ديگرِ دانش و هنرش را به داوری هنرشناسان گذاشته است.

من بر بالهای اين کتاب بار ديگر به کابل، کهن دژِ دلاوران، پاکبازان و سوخته دلان سفر کردم، با کاکه های چوک و پائين چوک به گفت و شنود نشستم. درد دل کبوتر باز ها، کاغذپران باز ها و مرغباز ها را گوش دادم و از زيارتگاه های شاه دوشمشيره، پنجهء شاه، عاشقان و عارفان و شهدای صالحين مراد خواستم، پای مزار احمدظاهر، گل پرپرشدهء هنر آواز ما اشک ريختم. به ارواح استاد قاسم و استاد سرآهنگ دعا کردم. از بزرگان تاريخ ما ملا فيض محمد هزاره، احمد علی کهزاد، عبدالحی حبيبی، ميرغلام محمد غبار و استاد جاويد خبر گرفتم و مرقد هريک را پرنور آرزو بردم.

به ملاقات هزار ها شهيد گمنام رسيدم. به درد دل تمام درختهای نيم سوخته و نامراد گوش دادم. سری به بازار بی رونق کتابفروشی زدم که از آن کتابفروش های کتابشناس و کتاب خوانهای حقيقت شناس خبری نبود، در کاه فروشی ساعتی پای قفس های بی آب و دانه نشستم. ديگر از چهچههء سُهره ها، کنری ها، کبوتر ها، کبکهای زرين بال و زرين نقش خبری نبود، بلبلان نغمه سرا همه از نفس افتاده بودند. از ديرگاه مرغان حق در بامدادان مغموم و مصيبت بار هفتم ثور! و هشتم ثور! جان به جان آفرين سپرده بودند و از گلوی شان سه قطره خون چمن های خشکيده را گلگون کرده بود.

در پرتو بارقه های بينش که چون مشعل فروزانی نورافشان بود از کوچه ها پسکوچه های خرابات، باغ عليمردان خان، خوابگاه و عاشقان و عارفان گذشتم و از آن بلندی ها، رخت های پاره پارهء غريب زنهايی را به تماشا نشستم که لباسهای رنگارنگ شان چون توغ های افراشتهء شهيدانِ راه آزادی تکان ميخوردند.

بايد اعتراف کرد که برای بازيافت کابل قديم، کابل شاد و کابل آباد و آزاد هيچ رهنمايی آشناتر از استاد رشيد بينش وجود ندارد. او تبلوری کامل از عنعنه ها، شادی ها، غمها و فراز و فرود های تلخ پار و پيرار کابلزمين است. هموست که با نگاه تيزبين و سرشار از عشق آتشين به شهر کودکی ها و نوجوانيهای ما، شاعران و سخنسرايان بزرگی چون شايق جمال، باقی قايلزاده، ابراهيم خليل، سرور دهقان، صوفی عشقری، حيدر نيسان، نجيب الله توروايانا و ديگران را دوباره به ياد ما داده و قصه های ناگفته ای از زبان گويای زمانهء ما استاد خليل الله خليلی را بازگو کرده است.

او از رخداد های مهم و سرنوشت ساز تاريخی گرفته تا کوچکترين مظاهر حيات مردم کابل و تا کسب و کار بازاری ها چون جلبی پز ها، ماهی فروشها، کبابی ها و حلواپز ها سخن گفته و بار ديگر رايحهء بسيار خوش نخود گرم و جلغوزهء بريان را به مشام ما رسانده است.

دفتر خاطرات استاد بينش کتاب ارزشمندی در گسترهء مردم شناسيت و اين پير خردمند به نيکويی و شايسته گی از عهدهء معرفی قلب تپندهء وطن ما بدر شده است.

 

قلمش سبز و روح جوانش جوانتر باد!

 

 

 

 


صفحهء اول