اکـــرم عثمان

 

 

 

 

 

برای چاپ به شکل
PDF

 

 

داستان کوتاه

نوشتهء اکرم عثمان

 

 

 

از آدميزاد تا گرگ

 

 

 

 

ناديده به آن سيمای درخشان و نام  آور ادبی اقتدا کرده بودم و او را از صدق دل مربی و مرادم ميدانستم. از ديرگاه داستانهای دراز  و کوتاهش در رنگينامه های  زيادی نشر ميشدند و با تحسين و آفرين خواننده ها مقابل می شدند.

هوادارانش آن داستانها را همسطح بهترين داستانهای جهان ميدانستند و با اصرار و لجاج می گفتند که او نه تنها مطرح ترين داستانپرداز افغانستان است بلکه در گسترهء کشور های فارسی زبان هم بی بديل و بی مانند می باشد.

من با حرص و ولع آن آفريده های جادويی دشوارفهم و پيچيده را ميخواندم و سعی ميکردم به تقليد از آنها قصه هايی بنويسم ولی از همان آغاز کار کوتاه می آمدم چه معماگونه، غامض و غير قابل تقليد به نظر می رسيدند و پيچ و خم های شان زنهارم ميدادند که حد نگهدار باشم و نبايد پا از گليمم فراتر بگذارم.

می پنداشتم قايد و پيشوای ناديده ام در آن بالای بالا، بر تخت ابر ها قلم بدست گرفته و از جهانی اثيری و فوق تصور و تخيل سخن ميراند.

وقتی که يکی از آن داستانها را می خواندم فشار ناشی از عدم درک شان عرق سردی بر پيشانيم می نشاند و غرق خجلتم می کرد.

همينطور عکسهای استادم در حالات تفکر، تبسم، دست زير الاشه، بين درختها و گلها، کنار رودخانه ها و رودبار ها مثل داستانهايش مفتونم کرده بودند و ترغيبم می نمودند در همان ادا ها و پُز ها مقابل دوربين عکاسی بايستم و چون او صاحب تصاويری فاخر و هنرمندانه شوم. ليکن بازهم به مراد نميرسيدم و آن نسخه بدل ها، به تقلای زاغی ميماند که چشمش به خرام طاووس باشد. بالآخره دل به دريا زدم و به عزم ديدار و شرفيابی روياروی شمارهء تيلفون شانرا چرخاندم. از آن سو آوازی سنگين و مؤثر بلی بفرمائيد! گفت. با ترس و لرز خود را معرفی کردم و انگيزهء مزاحمت را به عرض شان رساندم.

فرمودند که در هفتهء جاری سخت گرفتارند اما پنجشنبه شبِ هفتهء آينده می توانند مرا بار بدهند.

در فرصت مقرر خود را به خانهء شان رساندم و با احتياط تمام در زدم. جوانکی متواضع و مؤدب دروازه را باز کرد و با کمال ادب پرسيد: مثل اينکه با استاد کار داريد؟

جواب دادم: به من وقت ملاقات داده اند، ميخواهم به زيارت شان برسم.

جوانک به داخل راهم داد و پيش و پس وارد مهمانخانه شديم.

استاد را در حالی بر آرام چوکيی نشسته يافتم که در پوستين ابلق و کشادی فرو رفته بودند و شبکلاهی کرشنيلی تالاق طاس شانرا زينت بخشيده بود.

از قرينه دريافتم که استاد بايد همان مرد ميانسال باشد چه مابقی حاضران همه جوان بودند و پائينتر از استاد بر چوکی های معمولی نشسته بودند.

استاد با صولت و تمکين خاصی بر صدر قرار گرفته بود، تا به دو قدمی اش نرسيدم از جا تکان نخورد. سرانجام نيم خيز شد و به جواب سلامم، عرب وار وعليک! گفت. دست و پاچه شدم و دورتر از استاد، بر ميزکی نشستم. استاد پدروار با اشارهء دست يکی از چوکی های خالی را نشانم داد و مرا دعوت به نشستن کرد. اضطرابم دو برابر شد. استاد از پشت عينکهايی ذره بينی به اصطلاح مرا خوب چهره کرد! به اعتبار صحبت کوتاه تيلفونی با صدايی پيرتر از سن و سالش لنگردار و شمرده شروع به صحبت کرد: خوب! که گفتی ميخواهی داستان نويس شوی؟ مبارک باشد. خوشحال استم که به جمع دوستان ما يک جوان علاقمند ديگر زياد شده است. اما بايد بگويم که در اين مملکت هنر داستان نويسی اولين مراحل خود را طی ميکند و شمار داستان نويسان ما از شمار انگشتان دستهای ما فراتر نميروند. اکثر اين عده هم رموز و تکنيک های داستان نويسی مدرن را ياد نگرفته اند و چيز هايی می نويسند که همه تفاله و نشخوار نويسنده گان قرن نزدهم اروپااستند. ما به داستان نويس مبتکر و امروزی ضرورت داريم که روانکاو باشد و به اعماق مسايل توجه کند.

داستان مدرن عرض  و طول، زمان و مکان و حدود و ثغور نمی شناسد. هنر جديد در يک آن می تواند تمام پهنهء گيتی را درنوردد و از دنيا های فوق تصور و تخيل سخن براند.

ميخواستم اطاعت مطلقم را با کلماتی شاگردانه بيان کنم ولی زبان در دهانم کرخت شد، گفتی لال مادرزاد بوده ام.

استاد با زيرکی مرا دريافت و گفت: لازم نيست که همين حالا چيزی بگويی، ميدانم که موافق هستی. ما کار واجبتری داريم، نهضت ما سرفصل يک اقدام تاريخيست. ما مصمم استيم از زير همين سقف و محدودهء همين چهار ديوار زمان حاضر را پشت سر بگذاريم و به پُست مدرن برسيم. ديگر هر پديدهء مدرن برای طيران و جولان انديشه های ما کهنه شده. وقت آن است که از اين طارم خيلی فراتر برويم و مقياس های منحط داستان نويسان تاريخ زده و اسير پارامتر های دورانهای کلاسی سيسم، رمانتی سيسم، رئاليسم و حتی سوررئاليسم را باطل کنيم.

در اين حال يکی از شاگرد های قديمی استاد که پيوسته او را فتحه ميداد با ديده درائی از مرز ادب می گذرد و می پرسد: حضرت استاد، ممکن است که در بارهء سوررئاليسم کمی بيشتر توضيح بدهيد تا همه روشن شوند.

استاد گلو صاف می کند و با وقار و آرامش خاصی ميگويد: عزيزم، اگر راست بپرسی اين سور رياليسم بی معنی و مزخرف که چند تا آدم بی استعداد و بی لياقت در پشتش سنگر گرفته اند در اصل ساخته و پرداختهء سينماگر هاست و تا حال خود را تثبيت نکرده است. اگر مکتبی در اواخر قرن نزدهم و اوايل قرن بيستم موجود بود رئاليسم بود که ديگر دورانش گذشته است. عصر ما در اصل عصر نقش آفرينی ابرمرد ها و ابرزنهائيست که پابند زمان های زمينی چون و سال و ماه و شب و روز نيستند، آنها حتی اسير زمان نوری  هم نيستند، آنها در گسترهء زمان ذهنی قلم و قدم ميزنند و کاينات مرئی و نامرئی را در يک آن در می نوردند.

چند سال پيش البرتوموراويا نويسنده ايتالوی از کابل ديدن کرد. در بارهء ادبيات باهم سخن هايی داشتيم که برای او تعجب انگيز بود. او تمام نظريات مرا پذيرفت و اقرار کرد که هرگز باور نداشت که در کابل با کسی از خود قويتر مقابل شود.

در غرب هر ديوانه ای هرچه بنويسد با استقبال و تحسين خواننده ها مقابل می شود و به شهرت و افتخار ميرسد. از جمله شطحياتی چون تهوع اثر سارتر و بيگانه نوشتهء البرکامو به لعنتی نمی ارزند اما همان خزعبلات در اروپا غوغا برپا کرده اند ولی رمانهای من پشت کندو پوسيده اند و احدی لای شانرا بالا نميکند. مع الوصف نااميد نيستم. بالآخر مردم به تلافی مافات برخواهند خاست و مرواريد را از خزف و خرمهره تفريق خواهند کرد.

تحت تأثير همين حرفهای کلان نه يک دل بلکه صد دل در سلک مريدان استاد درآمدم و تبعيت از او را آويزهء گوش کردم.

استاد هر جمعه شب، جلسهء ادبی تشکيل ميداد و به پرسش های اهل مجلس که همه از مريدان گوش بفرمان او بودند پاسخ ميداد. در ضمن در محافل ادبی که هر چندگاه يکبار داير ميشد ما را چون جيل بقه! يا حواری هايش با خود ميبرد و بر رخ مجلسيان می کشيد.

شبی استاد اعلام کرد که فردا محفل نقد داستان داريم، قرار است که يکی از داستان نويسها بهترين داستانش را بخواند و ديگران در بارهء نوشته اش نظر بدهند. شما هم بايد با چنتهء پُر و ذهنی آماده در بخش مناظره و تحليل اثر، لياقت و کاردانی تانرا نشان بدهيد. سوالات شما بايد دقيق کارشناسانه و کامل باشند. فرضِ فهم و فراست يک منتقد نکته دان اين است که مو را از خمير و سره را از ناسره جدا کند.

اين گفته ها تلويحاً ميرساندند که بايد پرسشهای ما کوبنده و گيچ کننده باشند و نگذاريم که صاحب اثر صحيح و سالم سالون را ترک بگويد.

جوانيکه نزديکترين مريد و شاگرد استاد بود در غياب مولای ما گوشزد کرد که او شاهد برگزاری محافل زيادی از ايندست بوده است. منظور استاد آن بوده که شاگردانش مانند تيغ جوهردار، خود را نشان بدهند و به کشف چنان خلا هايی در داستان مورد نظر بکوشند که عقل ديگر منتقدان در يافتن شان قد ندهد.

گفتم: ممکن است قدری روشنتر توضيح بدهيد، درست نفهميدم.

فی البداهه جواب داد: بطور مثال زوالهء خمير، تختهء آش بری، آشگز و کارد دراز و تيز والدهء ماجده را هنگام بريدن آش در نظر بگير که با چه مهارتی خمير تنک شده را زير تيغ می اندازد و رشته رشته از هم جدا می کند.

بهت زده شدم و با شگفتی چشمهايم را به چشمهايش دوختم. گمان کرد که هنوز منظورش را درنيافته ام. با طعن و تعريض گفت: چه آدم هفته فهمی! خوب گوش کن که چه می گويم! در دکان قصابی، کوفته گر، اول گوشتِ سرخی را بر کندهء چوبی قيمه قيمه ميکند و بعد از آن به دهان ماشين گوشت ميدهد تا در لا به لای چرخهايش ريز ريز شود و از آن طرف خوب کوبيده و مُثله شده بيرون آيد. به اين ميگويند نقد گوشت سرخی و به آن ميگويند نقد خمير تُنک شده، فهميدی؟ ملا شدی يا خير؟

تعجبم دو برابر شد ولی به همان پيمانه توضيح بسنده کردم. دو سه ساعت آن شب را صرف ساختن سوالهای دو مجهوله و سه مجهوله کردم تا در وقت مقرر طرح کنم و داستانسرا را به تله بيندازم.

سرانجام مريدوار در قفای مرشد ما براه افتاديم و چون مشت پوشيده و هزار دينار داخل تالار شديم.

رئيس محفل بعد از حمد و ثنای مسوولان فرهنگ و هنر کشور و اظهار قدردانی از مقام برگزارکننده از نويسندهء مهمان تقاضا ميکند که پشت ميکروفون بيايد و داستانش را بخواند.

داستاننويش لاغر اندام و خوش پوشی که ظاهراً يا واقعاً بيشتر از سی و پنج سال نداشت رنگ پريده و اندکی ترسيده به قرائت نوشته اش می پردازد و با آوازی لرزان و گلوی خشکيده تقلا ميکند که توجه حاضران را جلب کند. اگر از حق نگذريم داستانش از جهات زيادی شنيدنی و درخور توجه بود. از موضوعی نيم سياسی و نيم عاشقانه، داستانِ بالنسبه جالبی ساخته بود. عشق و وظيفه در تقابل با يکديگر پيش ميرفتند و بيچاره عاشق در کشاکش اين دو نيروی متضاد ميکوشيد هم خرما و هم ثواب کمايی کند. معشوقه، دختر مرد خرپولی بود که سايهء جوانهای تند و تيز و خونگرم را با تير ميزد و تشنهء خون شان بود. اما دو دلداده چنان دلبستهء يکديگر بودند که دختر بی ترس و بيم به پدرش اخطار ميدهد که اگر مانع ازدواجش با آن جوان انقلابی نما شود از خانه فرار خواهد کرد و يا خودش را خواهد کشت. پدر که از دل و جان دخترش را می پرستيد لاجرم گردن می نهد و با جهزيهء هنگفت، او را به خانهء خواستگار ميفرستد.

بی ترديد که تم يا موضوع داستان، کليشه ای و باب دندان سياست روز بود و نميشد که بر آن ايراد نگرفت، ولی طرح و توطئه، کرکتر سازی، توصيفها و تصويرها، گره اندازی ها و گره گشائی ها که با زبانی روان و سچه و عاری از تکلف نوشته شده بودند سزاوار ترغيب و تشويق بودند.

به هررنگی بود نويسنده خواندن داستانش را به آخر رساند و از حضار کف زدن نه چندان پرشور تحويل گرفت.

در بخش دوم برنامه که بعد از صرف نان چاشت و ساعتی تنفس آزاد شروع شد مهانان مسلح با سلاحهای گرم و سرد، داستان نويس مادرمرده را بر ميز تسليخ می خوابانند و با کارد و ساطور به جانش می افتند.

شنونده ای با آواز مرغی و باريکی صدا ميزند: آقای نويسنده! درست نفهميدم آنچه را خواندی داستان بود يا گزارش مطول اخباری، يا قطعه ای به ظاهر ادبی، يا حکايتی باب طبع عشاق سينه چاک مکتبی؟ داستان کوتاه قواعد و اصولی دارد که عدول از آن کفر نويسندگيست، کاش شما داستان تانرا برای اهل بيت می خوانديد تا صدقه و قربان تان می شدند و بخاطر تان اسپند دود ميکردند!

ديگری از کنج ديگر تالار بانگ ميزند: ماشأالله، دليری از اين بيشتر نمی شود. چه ماهرانه مگس را با گلولهء توپ نابود کرديد! آيا بهتر نبود که مگس را با مگسکش می کشتيد؟ تذليل يک سرمايه دار، با خِست و دِنائت پدرِ دختر، محتاج آن همه دلايل فلسفی و منطقی نبود که آقای نويسنده از آنها استفاده کرد.

اين انتقاد که با خندهء بلند حضار بدرقه شد چنان نويسنده را دست و پاچه کرد که رنگش چون گل چراغ زرد شد، گفتی نفس های آخر را ميکشد.

تير سوم از تيرکش بالکه يا چوکرهء استاد ما جهيد او به تقليد از اربابش مطنطن و لنگردار گفت: قابل تمجيد است ولی آنچه را که ارائه کرديد يک حکايت شرين به سبک قدما بود. داستان مدرن ويژگی های ديگری دارد که با تأسف از قلم افتاده بود.

همين طور از چهار طرف رگباری از پرسش های بی جا و بجا بر سر نويسندهء مظلوم باريدن گرفت که پاک سرسامش کرد.

ديگر از که تا مه از جوان تا پير، از چاق تا لاغر و از دانا تا نادان از فرط خودنمايی شگفته بودند ـ انگار لاشخور هايی بر نعشی چسپيده اند.  من هم که تنور را داغ ديدم در آن مراسم سنگسار شرکت کردم و سنگدلانه فرياد زدم: قربان! کار بوزينه نيست نجاری! نوشتهء شما بجز داستان کوتاه هر چيز بود، واقعاً که معرکه کرديد!

حاضران بازهم کف زدند و موجی از خنده سراپای تالار را به لرزه انداخت. با نيم نگاهی به سوی استاد، قدر و قيمت تبصره ام را از ايشان استمزاج کردم. رضامندانه کله جنباندند و از تهء دل وانمود کردند که حرفی برابر دل شان گفته ام.

بايد با شرمساری اعتراف کنم که در آن احتفال به ترفند هايی آشنا شدم که جن ها هم از آنها سر در نمی آورد. رفته رفته دريافتم که به غير از حلقهء ما حلقه های متعددی در شهر ما وجود دارند که در رأس هريک پيشوايی به قدسيت پيشوای ما وجود دارد که با کراماتش حلقهء مريدان را می چرخاند و ارادتمندانش را با رشتهء محکمِ يک تسبيحِ دستگردان و دست آموز، به نخ کشيده است.

همين گونه در مرور زمان فهميدم که اين جزاير و حلقه های فکر و ذکر و قلمزدن، تعليم و تعلم و ارشاد چون گوشت و کارد دشمن خونی همديگراند و رقابتی آشتی ناپذير بين آنها جريان دارد. هريک با فليته و چراغ مراقبند که در ديگری عيب و نقصی پيدا نمايند و آنرا با کوس و کرنا چنان بزرگ کنند و دامن بزنند که تا آسمان هفتم انعکاس کند و گوش فلک را کر نمايد.

اگر مجمعی از خود درخشش نشان ميداد فوراً با تخريب و تفتين مجمع ديگر مقابل ميشد و کارش به لجن می کشيد. و اگر از خود کاهلی و کند پويی بروز ميداد بی درنگ تاپهء بی عرضگی به او می چسپيد و شهرهء شهر ميشد. اگر صاحب قلمی از آن گروهک ها مقاله ای به چاپ می سپرد و يا کتابی منتشر می کرد به سرعت بر آن فی ميگرفتند و از زمين و زمان صدا بر می آمد که چرند است و به لعنتی نمی ارزد. به اين صورت قبرکن همديگر بودند و تا رقيبی را در حال فترت ميديدند به چابکی گورش را می کندند و با انداختن چند بيل خاک نامش را از صفحهء روزگار می زدودند.

در هر محفل نقد شعر و نقد داستان سر دو سه نفر شاعر يا داستان نويس برباد ميرفت و از حيثيت و اعتبار محروم ميگرديد. آن گاه خرده گير ها، فی بگير ها و عيب جوها چون گرگها بر نعش هجوم می بردند و پوست از سرش می کندند.

در آن نشست هم بيره های همه می خاريدند و ذايقهء گوشت نرم و نمکين يکايک مهاجمان و خرده گيران را تحريص کرده بود که هرچه زودتر پوز های شان را در حفره های شکم نويسندهء مظلوم فرو برند و با مکيدن خون تازه و گرم تشنگی بشکنند. حس پنهان و شيطانی درنده خويی، قانون جنگل را برقرار کرده بود. نمايشی کين توزانه، بی امان و بی مدارا، ميدان بزکشی را به خاطر می آورد. هر چاپ انداز و پرسشگری می کوشيد بُز مثله شده را به دايرهء حلال! بيفگند.

بالآخره هيچ جای سالم برای داستان نويس نماند. انگار پلنگی خون آشام سينه اش را دريده، خرسی تيزچنگال گردنش را شکسته، گرگی گرسنه نيشهای دندانش را در قلب او فرو برده، کفتاری سياه جرده پوستِ سرش را کنده، گربه ای وحشی جگرش را پاره کرده و روباه محيلی پاره ای از سرخی گوشت رانش را حريصانه بريده و دوان دوان خود را به بيشهء خلوتی رسانده است.

آخرِ سر، دوتا لاشخور که بر درختی قابو ميداده اند بر بقايای نعش هجوم برده و چشم های قربانی را بين خود قسمت کرده اند.

سرانجام نوبت تدفين فرا رسيد و رئيس ما با بلاغت تمام، اورادی را بر صيغهء دعای مغفرت نثار شهيد مُثله شده کرد و ختم نشست آنروز را اعلام کرد.

بدينگونه با همين کارستان ها، زمستان گذشت و روز های آخر سال فرارسيد. درست بيادم نيست که در چندم ماه حوت اجلاس سالانهء انجمن نويسنده ها برگزار شد. در اين آخرين نشست به پيشنهاد منشی های بخش های مختلف، شماری از کارگزاران از جمله خودم ارتقای مقام يافتيم و به عضويت شورای مرکزی که جايگاه خاصان و سروران بود رسيديم. مولای ما که رياست افتخاری جلسه را بر عهده داشت شمرده شمرده خدمات به ظاهر برجستهء مرا در راه پيشرفت ادبيات آفرينشی برشمرد و رندانه بسويم چشمک زد. از آن چشمک و ايمای معنادار دريافتم که جناب مرشد به تلويح می گويد: بی پير مرو به خرابات!

از همان دور با خم کردن سر، نيمه تعظيمی نمودم و افاده دادم که کماکان مريد حلقه به گوش استم. در آن محفل تمام کرده ها و نکرده های انجمن شامل چندين مجلس تعزيه، خاکسپاری  و يادبود شهدای صاحب قلم جمعبندی شد و برای اجلاس پايانی تصميم گرفته شد که بازهم به مرده های خوشنام و زنده های بدنام بپردازند و هر قلمزن  حد ناشناس و موقع نشناس را که بی تولا به مرشد شناخته ای قصد فراز آمدن داشته باشد زير تيغ نقادان بيندازند تا برای ابد شوق نويسندگی بر سرش نزند. در ضمن قرار شد از شورای مرکزی دعوت به عمل بيايد تا نويسندهء شايستهء سال را برگزينند و جايزه ای اختصاصی را در اختيارش بگذارند.

آخرالامر در تالاری بزرگ و چراغانی، رئيس و معاونان انجمن، هيأت امنا، منشی های جديد و سرگله های گروهک های نيمه مخفی و علنی گرد ميز عريض و طويلی نشستند و گوش به توضيحات رئيس جلسه که شرايط دريافت جايزهء بزرگ را بر می شمرد  دادند.

سخنران بعد از مقدمهء کوتاهی گفت که هيأت رهبری انجمن به ابتکار جالبی دست زده که از هر نظر شنيدنی و جالب توجه است. امسال برای نويسندهء سال، جايزهء سال به مبلغ پنجصدهزار افغانی اعطا خواهد شد.

اعلام اين خبر هيجان انگيز همه را تکان داد و در بين حضار ولوله افگند. بار ديگر شرارهء طمع و حرص بی پايان مجلسيان زبانه زد و تقريباً اکثر سرشناسان، کانديدِ دريافت جايزه شدند.

مرشد ما هم از قافله پس نماند و به عنوان يک داوطلب نامدار ثبت نام نمود. بالآخره رأی شماری انجام شد و خلاف انتظار، خواهر مولای ما بيشترين آراء اهل مجلس را از آن خود کرد.

چشمم برخسار مرشد ما بود. کبود شد، زرد شد، سفيد و خاکستری شد. نخست انفعال و سرخوردگی بر سيمايش سايه افگند، بعد از آن شعلهء غضبی مهارناشدنی از چشمهايش فوران کرد. مثل فنر از جا جهيد و فرياد زد: در رأی گيری تقلب شده، من قبولش ندارم!

خواهرش که نويسندهء توانا و بزرگواری بود با متانت و آرامش خاصی گفت: من از تمام کسانی که به نفع اين حقير رأی داده اند عميقاً سپاسگزار استم، ولی بخاطر... برادر ارشد، فرزانه و فاضلم ترجيح ميدهم که از حق خود به سود ايشان بگذرم و از دريافت جايزه صرف نظر کنم.

به منظور رفع غايله، رأی گيری از سر انجام شد و پيشوای ما جايزه را از آن خود کرد.

ديگر طاقت نياوردم و تالار را ترک کردم.

نمی خواستم زود به خانه برسم. مراسم سر بريدن خورشيد در کشتارگاه مغرب جريان داشت و خون تازه اش دامن آسمان را سرخرنگ کرده بود. گفتی داستان خوانده و تقاص پس ميدهد. کوچه های زيادی را پشت سر گذاشتم. هوا بوی خون تازه ميداد. خود را پيکر نيمه جانی زير پای ستوران سوارانی يافتم که چند صد سال پيش به قصد قتل عام مردم نيشاپور شمشير ميزدند. از آن بالا صدای سنگين و شاد امير تيمور لنگ بگوشم رسيد که خطاب به همرکابش ميگفت: به به! چه هوای روحپروری، دلم از عطر دل انگيز اين خون های تازه شگفته شد!

 

سپتامبر 2004

يون شاپنگ ـ سويدن

                                       

 

 


 

 

 

صفحهء اول