Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



                        گزارشی از برنامه ی نوروزی تلویزیون ملی در هامبورگ
                                              نوشتهً همایون مروت

 


                                                   اشک و دردخند

دربرنامه اشک بود اما از شادی . خنده بود اما...

بتاریخ 13 مارچ سال روان در سالون ایلیت شهر هامبورگ برنامه ی نوروزی از طرف تلویزیون ملی و به همت محترم عثمان علیم برگزار گردید.

قبل از اینکه به نوشتن بپردازم، می خواهم تذکر بدهم، که در جریان حرف ها و در موقع یاد آوری نام های دوستان با وجود همه حرمت به آنها ، من از خیر استفاده ی القاب، پیشوندهای سنگین و پسوند های رنگین میگذرم. چونکه درین آشفته بازار عصر ما، تمام این القاب به نوعی بی تناسب اند با صاحبان آنان. اکثراً القاب بزرگتر از صاحبان شان هستند و گاهی هم برعکس ، که در هردو صورت گاهی در حق واژه ها خیانت صورت میگیرد و گاهی هم در حق اشخاص.

هنوز سه ماه قبل از آغاز برنامه، با هر دوستی از بخش سینما، تیاتر، تلویزیون و موسیقی که تماس میگرفتم چه در اروپا و چه در امریکا و کانادا گپ، گپ محفل هامبورگ بود.

بالاخره روز موعود فرارسید، من از سویدن هی آسمان و طی آسمان روانه ی فرانکفورت شدم و فردای آن روز هی میدان و طی میدان همراه با یاران دوره ی دانشگاهم، سید وزیر روفی، سید عظیم روفی و زبیر پاداش روانه ی هامبورگ شدیم. خاطرات نیک روز های سبز گذشته 600 کیلومتر ره را به سرعت بلعیدند و ساعت 5 عصر ما خود را در سالون ایلیت شهر هامبورگ یافتیم.

برای مهمانان ویژه (کارمندان بخش های هنری) برای دید و وادید قبل از برنامه، سالون جداگانه ی را در نظر گرفته بودند که کار نیکی بود، چون با ارزش ترین بخش برنامه همان دیدار یاران بود، دراین مورد هر قدر بگویم کم است چون آن همه احساسات را با الفاظ نمی توان انتفال داد. مثلاً لرزش صدای نصیرالقاس را در حین بغل کشی که میگفت:
شکر خدایا! شکر خدایا که باز هم دیدیم.
ضربان قلب نور هاشم ابیر را که با گلوی پر از عقده میگفت:
می فامین مه ار کانادا به خاطر دیدن شما آمدیم.
گریه های فتح الله پرند و قادر طاهری را که مات و مبهوت ایستاده بودند و هر کدام از دوستان و هم مسلکان را یکه یکه از نظر میگذشتاندند و حتا کوشش نمی کردند جلو اشک های خود را بگیرند. حالت حمیده عبدالله باآن همه صمیمتش که تقریباً همگی خم میشدند و دست هایش را میبوسیدند، این همه احساس آمیخته با نستالژی تماشایی تر از هر چیز بود. چون همه کسانی که یک عمر در گرمی و سردی روز گار دست به آفرینشهای مشترک زده بوند و عمری دیگر هم در گوشه های مختلف جدا از هم و حتا جدا از آفرینش بودند حالا دوباره به هم رسیده بودند.

بار ها متوجه شدم که دوستان دزدانه و با حسرت همدیگر را نظاره میکردند و همینکه نگاه های شان افشاء میشد درست برعکس مونولوگ درونی خود می گفتند:
ـ بچیم هیچ تغیر نکدی. همو رقمی هستی که هجده یا بیست سال پیش دیده بودمت. طرف هم به جواب میگفت:
ـ تو هم بچیم هیچ تغیر نکدی. در حالیکه مثلاً: استاد ارمان طرف یکی ازآواز خوانان سابقه دار اشاره نموده از وهاب مددی که پهلویش نشسته بود پرسید:(مددی! ای همکار ما ره شناختی؟) جواب آقای مددی قاطعانه منفی بود.


  

معمولاً دیگران علاقمند هستند با هنرمندان عکس های یادگاری بگیرند اما این بار هنرمندان تقربا همه با کمره های شان آمده بودند و حریصانه با همدیگر عکس میگرفتند گویی میدانستند که چنین امکانی باز به آسانی میسر نمی شود.
جای یادآوری است که در هر احوالپرسی و بغل کشی، ذکر خیر و توصیف گام نیک عثمان علیم را داشتند، صحبت ها آنقدر بلند و مملو از احساسات بود که با کمی دقت میشد صدای تمام دوستان را از میز های مختلف شنید. صحبت ها همه در باره ی گذشته بود. باوجود کنجکاوی چیزی راجع به آینده نشنیدم که کمی درد آور بود. چون من از جمع نخبه هایی صحبت میکنم که هرکدام بیست تا چهل سال سابقه و تجربه ی کاری دارند. بار ها از خود پرسیدم: آیا میشود تنها با خاطرات گذشته زندگی کرد؟

بخش اصلی برنامه
بآلاخره همه به سالون بزرگ دعوت شدیم. برخلاف توقع و با وجود تاخیر و انتظار زیاد، تعداد مهمانان غیر دعوتی خیلی اندک بود. یعنی که تمام حاضرین متشکل بودند از کارمندان رادیو، تلویزیون، تیاتر،سینما و موسیقی و بعضاً خانواده های ایشان . ممکن علاقمندان اشتراک درین برنامه خیلی بیشتر بود. اما قیمت گزاف تکت (70 یورو با نان) سد راه شان شده بود. شاید تعداد به مراتب بیشتر و برنامه زیباتر میبود اگر تکت ارزانتر میبود.
باوجود حضور و اشتراک نخبگان بخش های مختلف هنر، برنامه چه از لحاظ نظم و سازمان دهی و چه از لحاظ محتوا جای شکایت بیشتردارد تا حکایت. باید یاد آور شوم که یاد دهانی از نقاط ضعف برنامه به هیچ عنوان بی حرمتی به زحمات دوستان نیست. چنانکه در بالا هم ذکر کردم زمینه سازی دیدار این همه دوستان، همکاران و هم مسلکان، خود کار بسا بزرگ و قابل ستایش بود که بدون شک تمام دوستان ممنون همه برگزار کننده گان و به خصوص محترم عثمان علیم هستند. اما نظر بنده اینست که هرکدام ما وظیفه داریم تا به خاطر جلو گیری از صدمه دیدن فرهنگ باید ابراز نظر بکنیم. حالا ممکن نظر ما اشتباه باشد، اما زمینه ی تفکر و جستجوی راه برون رفت را که بلاخره میسر خواهدساخت. یکی از نواقص بزرگ کار ما در سال های اخیر همین توصیف حضوری و تخریب غیابی است.

به هر صورت سهیلا اصغری گوینده ی سابقه دار رادیو و تلویزیون بروی استیژ آمد و بخش اصلی برنامه با بیشتر از دو ساعت تاخیر آغاز شد. اولین جمله ی گوینده ی برنامه برای من و شاید برای دیگران نیز، خیلی آزار دهنده بود که گفت:
(حاضرین گرامی و بینندگان عزیز تلویزیون ملی! چون امشب شب سال نو است و ما....) در حالیکه هنوز درست یک هفته به سال نو مانده بود. اکثر مهمانان با تعجب به همدیگر نگاه کردند که مبادا واقعاً امشب شب سال نو باشد.
موضوع دومی که آزار دهنده تر از اولی بود مقدمه چینی گرداننده برای دعوت کردن اولین آوازخوان برنامه خانم پرستوبود. گرداننده درین مقدمه، دقیق بعد از تبریکی سال نو با استفاده از کلمات دردآور مرگ، جنازه و تابوت از آوازخوان نامور کشور رحیم مهریاریادآوری کرده خانم پرستو را به اجرای آهنگ دعوت کرد.

گرداننده در هر جمله ی خود بیشتر بینندگان تلویزیون ملی را مخاطب قرار میداد و حاضرین مجلس کاملاً در حاشیه قرار می گرفتند. واضح بود که تمام این مهمانان به اصطلاح (وی آی پی) که این همه زحمت سفر و مصرف راه رامتقبل شده بودند موادی بودند برای تهیه ی یک برنامه ی تلویزیونی.

دردآور ترین نقطه ایکه نه تنها دامنگیر برنامه مورد بحث ما بلکه اکثر برنامه های افغانی در دوسه سال اخیر شده، ترویج لبسنگ(لب خوانی) در حضور بیننده است. قابل یادآوری است که در کشور های دیگر لبسنگ در سالون کنسرت، توهین به بیننده، فریب بیننده و جرم شمرده میشود والبته محکمه هم دارد، چون که بیننده برای سی دی و دی وی دی آوازخوان دوست داشتنی خود یک بار پول پرداخته و حالا در سالون کنسرت باز پول میپردازد و وقت خود را سرمایه گذاری میکند تا از هنرنمایی زنده ی هنرمند مطلوبش لذت ببرد. بخصوص دراین برنامه که تقریباً همه ی حاضرین دست اندرکار بخش های هنری بودند، لبسنگ کردن به غیر از فریب، توهین به بیننده و توهین به هنر دیگر چه مفهومی دارد؟

خلاصه اینکه بخش لبسنگ ها شروع شد و گرداننده از آواز خوانان، یکی پی دیگر دعوت میکرد و آنها هم قبل از اینکه پشت مکروفون قرار بگیرند اول سی دی خود را به تخنیکر برنامه میدادند که در چند مورد آهنگ های اشتباهی روشن میشد و دوباره خاموش میشد و بعد از مکثی دوباره آهنگ مطلوب روشن میشد و آواز خوان شروع به دهن (شوردادن) میکرد.

ولی حجازی بعد از سلام و تبریکی سال نو آمادگی لبسنگ را گرفته بود که متوجه شد که دستگاه سالون سی دی اشرا خوانده نمی تواند، قسم خورد که سی دی جور است و بیننده ها را مخاطب قرار داده گفت: اگر باور ندارین بیایین در موتر من گوش کنید. او بعد از گفتن این جمله بدون لبسنگ از استیژ پایین شد.

و بسیار گیچ کننده بود زمانی که آواز خوانان مجرب و سابقه دار آهنگ های سی چهل سال پیش را که با آرکستر بزرگ رادیو ثبت شده بود لبسنگ میکردند. یعنی چه؟ چرا؟ آیا....؟

یکی از موارد قابل تعجب، کار استاد ارمان بود. باید بگویم که من یکی از باورمندان توانایی، زحمات و ابتکارات ایشان هستم که افتخار دوستی شانرا هم دارم. ایشان آهنگ دوره ی جوانی شان را لبسنگ کردند. حالا اگر از جرم لبسنگ بگذریم، استادارمان در سی دی آخرش با انسامبل کابل، آهنگ های جدید، قوی و زیبایی دارد که از هر لحاظ بهتر و بازتاب دهنده ی کار های جدید و منحصر به فرد خود شان است و اکثر مردم آنرا نشنیده اند. پس چرا آهنگ سابقه!؟

یکی دیگر از موارد، لبسنگ استاد شریف غزل بود که در نوبت او هم دستگاه نارسایی کرد و سی دی اشرا نخواند. او هم از استیژ پایین شد و بعدآ دوباره بروی استیژ دعوت شد. من که یکی از ارادتمندان هنر ایشان هستم هیچ باور نمیکردم که شریف غزل آواز خوان کلاسیک، یکی از انگشت شمار کسانی که با تمام زدو بند های( بازار) تعهد و وفاداری به سبک خود را تا امروز حفظ کرده؛ چطور توانست به لبسنگ حاضر شود!؟ خیلی زیباتر میبود اگر اوفقط سال نو را تبریک میگفت و پایین میشد و یا صرف با یک هارمونیه یک تکه ی یکی از آهنگ های زیبایش را اجرا می کردو با توانمندی های خاصی که دارد جایگاه خود و هنر کلاسیکش را حفظ میکرد.

شاید باورش برای شما هم مشکل باشد که نوازندگان توانای ما خالد ارمان و سیر هاشمی هم پارچه های واقعآ زیبای رباب، گیتار و طبله را از سی دی پخش کردند و پلی بک نواختند. آیا دردآورنیست؟
مبادا همین شکل کنسرت دادن نورم شود و بیننده ی بیچاره ی افغان از حس واقعی و لذت حقیقی موسیقی زنده برای همیش محروم شود. (بجاست درهمینجا یک صلواتی به ارواح پیشگامان این قافله بفرستیم)
باز هم اگر جرم لبسنگ را نادیده بگیریم پارچه های خالد ارمان و سیر هاشمی خیلی زیبا بودند و دوآهنگ واقعآ زیبا خوانده شده بود که یکی از لطیف ننگرهاری بود دیگرش از آوازخوان جوان و کاملاً تازه کار یما ابوی.

یکی از بخش های دیگر برنامه پارچه ی تمثیلی بود توسط ممثلین سابقه دار تیاتر و سینما حمیده عبدالله، خورشید نور، ستوری منگل و ممثلین تازه کار بصیر حیدر و شکور شمشاد. در ختم نمایش حمیده عبدالله و خورشید نور هردو بیننده های(گرامی) را مخاطب قرار داده از اینکه بدون تمرین قبلی پارچه را به نمایش گذاشته بودند خواهان پوزش شدند. قابل یادآوری است که برگزار کننده گان هم هیچ نوع آمادگی تخنیکی برای نمایش تیاتری نداشتند.
سوال ایجاد میشود که آیا ضرور است پارجه ای که تمرین نشده و آمادگی تخنیکی هم برایش وجود ندارد، در چنین محفلی و بعداً در تلویزین به نمایش گذاشته شود؟؟؟

توزیع تقدیر نامه ها هم یکی از بخش های (مهم) برنامه بود. هرچند پیشنهاد محترم عثمان علیم به خاطر تقدیر کردن هنرمندان کاریست در خور ستایش. چونکه قدردانی در ذات خود عملیست نیکو، آنهم از هنرمندان و بخصوص در شرایطی که ما با آن مواجه هستیم. اما برخورد با این موضوع در سطح خیلی پایین بود که توهینش به هنرمندان بیشتر بود تا تقدیرش.
اول اینکه تقدیر نامه ی سه سطری اشتباهات املایی و انشایی داشت باوجودیکه از طرف وزارت فرهنگ، ریاست رادیو تلویزیون و ریاست افغان فلم ترتیب وحتا امضا هم شده بود.
دوم اینکه تقدیر بدون تفکیک صورت گرفته بود.
سوم اینکه توزیع تقدیر نامه ها در خلا هایی صورت میگرفت که به اساس مشکلات تخنیکی پیش می آمدند. به خصوص تقدیر نامه به آنانیکه مربوط بخش سینما میشدند در روی استیژ نه بلکه در پایین استیژ (چون استیژ را برای موارد دیگر آماده میکردند) ساعت دو ونیم شب زمانی توزیع شد که عده ی زیادی از حاضرین رفته بودند و متباقی هم آنقدر خسته بودند که حتا حال شنیدن موسیقی را هم نداشتند.

ساعت سه شب من و یارانم بعد از وداع با دوستان از سالون برنامه و از شهر هامبورگ روانه ی فرانکفورت شدیم. قابل تذکر است که هدف از یاد آوری نکات بالا به هیچ عنوان آزرده ساختن خاطر کسی و یا بی حرمتی به زحمات دوستان نیست. متاسفانه در سه چهار سال اخیر اکثر کنسرت های آوازخوانان دست اول ما وهمچنان برنامه های به اصطلاح لایف تلویزیون های دیگر هم دچار همین نارسایی ها استند. و ما پدیده ی فراموش شده ی داریم بنام رسالت فرهنگی که همین رسالت مرا وادار به نوشتن این گزارش کرد.

و اما لذتی را که از دیدار یاران دیرینه بردیم بدون شک تکرار ناپذیر و فراموش ناشدنی است ، مطمئن هستم تمام مهمانان ویژه ی برنامه با من هم نظرند، که این هدیه ی گرانبها را به جز در همین برنامه درهیچ جای دیگر بدست آورده نمی توانستیم که اجرش را خداوند به تمام برگزارکنندگان بخصوص محترم عثمان علیم بدهد.

 

 



 

    

 

 

 

 

 


 

ادبی ـ هنری

 

صفحهء اول