Farda فـــــردا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داکتر اکرم عثمان

 

 

 

 

 

اکرم عثمان

 

 

 

 

 

نينواز نميرنده و جاودانه

 

 

 

 

 

در بارهء فضل احمد ذکريا نينواز سخن بسيار رفته است. اکنون که سالها از فقدان و شهادت او ميگذرد کماکان در ميان ما نفس ميکشد، آواز ميخواند، آهنگ می سازد و شاگردانی را تربيت می کند.

 

ساربان تربيت يافتهء دست اوست، هنگامه، احمد ولی و استاد مهوش را او آموزش داده است و احمد ظاهر نزد او به اصطلاح دستِ پير گرفته بود و شبها و روز ها سر به صدا ميداد و آرام آرام به پختگی می رسيد.

 

نينواز يک استثنا بود ــ ستارهء که خوش درخشيد و بيش از دو دهه، راديو، محافل و کانون های فرهنگی را نورانی کرد.

 

او انسانی بی اندازه خوش ارواح، شاد، بذله گو و ظريف بود. محضرش هميشه پر طراوت بود، مانند اوايل بهار اطرافش پر از گرمای زندگی بود. گل لبخند می پاشيد و عطر نشاط می پراگند. به همراهی گويندهء بی بديل؛ شهيد مهدی ظفر نشست های فرهنگی مکتب استقلال را می آراست و ترانه ها و آهنگ های ميهنی می ساخت. ترانهء حماسی معروف قوم افغان افتخار آسيا! که ورد زبان شاگردان مکاتب شده بود يادگار ارزشمند همان سالهاست.

 

او يک وطنپرست پرشور و آزادانديش هم بود. در وصف امواج غريوا و مستی آفرين رود هيرمند آهنگ ميهنی "هلمند برق آسای من   /   ای مرهم درد های من" را ساخت.

 

برای استاد اولمير آهنگ ماندگار و فراموش ناشدنی دا زمونژ زيبا وطن" را هارمونيزه کرد.

 

برای پيکان غزل معروف احمد شاه ابدالی يا احمد شاه بابا را با نٌت و ريتم موسيقی آراست ــ غزلی را که به دنبال پيکان، آنرا استاد اولمير تکرار کرد و گوش جان ما را نواخت.

 

اما ساربان و احمد ظاهر شهرت و آوازهء شانرا مرهون تصنيف ها، سروده ها و ساخته های او هستند و استاد مهوش هنوز هم خاطرهء همکاری او را از ياد نبرده و کماکان او را استادش ميخواند.

 

بالآخره اينکه او را به جرم چند تا شعار ضد دولتی در قيام نظامی تابستان سال 1358، معرف به قيام بالاحصار بردند و سر به نيست کردند.

 

اين جنايت فجيع ميرساند که دژخيمان وقت، دشمن صدای رسا، آهنگين و آزادی خواهانه بودند ولی به قول فروغ فرخزاد: "فقط صداست که ميماند!"

و به قول اکبر گنجی: " اين شمع می ميرد ولی اين صدا خاموش نمی شود!"

 

نينواز نمرده است، او را کشته اند. خون او چون سياوش تا دار قيامت می جوشد و دامن کثيف و آغشته بخون قاتلانش را رها نميکند.

 

او کماکان در وجدانها، عواطف و يادهای ما حضور دارد و بعد از ما نيز راه شريفش را ادامه خواهد داد و صدای رسا، گوش نواز و شادی آفرينش را به گوش آينده ها خواهد رساند.

 

قهرمان می ميرد و افسـانه وار

در دل مـا جاودانی می شــــــــود

می شود خورشيد و در آفاق دور

ســــــايه بخش زندگانی می شود

 

 

 

 

 


صفحهء مطالب و مقالات

 

صفحهء اول